پسربچهای به نام جانی به ماهی قرمزخود به شدت علاقه داشت. روزی جانی به حیاط رفت و در کنار دیواری که خانه آنها را از منزل همسایه جدا میکرد، مشغول کندن گودال شد که مرد مؤدبی از او پرسید: جانی اونجا چه کار میکنی؟ آن مرد مؤدب آقای همسایه بود. جانی بی آنکه سرخود را بلند کند، جواب داد: ماهی قرمزم مرده و میخواهم او را دفن کنم. جانی در حالی که چشمانش مملو از اشک بود با بیلچة کوچکش زمین را میکند و میکند و مرد همسایه نیز با تعجب به تقلای سخت جانی چشم دوخته بود، امّا پسرک حتی کوچکترین توجهی به او نداشت. آقای همسایه دست آخر صبرش تمام شد و به جانی گفت: پسرعزیزم مگر تو نگفتی که ماهی کوچولوی قرمزت مرده است و میخواهی او را دفن کنی؟ جانی با ناراحتی گفت: بله من همین جمله را گفتم. مرد دوباره پرسید: فکر نمیکنی این گودالی که در حال حفر آن هستی برای یک ماهی قرمز زیادی بزرگ باشد. جانی که از شدت عصبانیت برافروخته شده بود گفت: ماهی کوچولوی من در داخل شکم گربة خانگی شما بود. آخر وقت بود قصاب قصد داشت مغازه خود را تعطیل کند. ناگهان سگی وارد مغازه شد. قصاب با پای خود لگدی به حیوان زد و او را از قصابی بیرون راند، امّا پس از مدتی سگ مجدداً بازگشت. قصاب متوجه شد که این حیوان در دهان خود بستهای دارد. او بسته را بازکرد: نامهای در داخل آن نوشته شده بود: ممکن است به من 12 سوسیس و یک ران گوسفند بدهید؟ قصاب سپس چشمش به پول داخل بسته افتاد. پول را برداشت و اجناس خواسته شده را در داخل سبدی که به گردن سگ انداخته شده بود گذاشت. سگ به راه افتاد. قصاب هم که به شدت کنجکاو بود که مقصد این حیوان کجاست، به دنبال او روانه شد. سگ به آرامی از پیادهرو راه میرفت تا اینکه به چراغ قرمز رسید. با تحمل خاصی ایستاد و پس از سبز شدن چراغ به راه خود ادامه داد. سگ به ایستگاه اتوبوس رفت. اتوبوس اول رسید. سگ به شمارهها خیره شد و فهمید که این اتوبوس به مسیر مورد نظرش نمیرود. بازهم صبر کرد و با اتوبوس بعدی راهی شد. قصاب هم با چشمانی بهتزده سگ را تماشا میکرد. سگ پیاده شد. به در منزلی رفت. حیوان خود را به در کوبید در باز نشد. پس از اینکه سگ از باز کردن در ناامید شد از دیواری باریک بالا رفت به پنجرة اتاق صاحبش رسید و با سرچند ضربه به شیشه پنجره زد و دوباره به آستانه در بازگشت و منتظرماند. ناگهان مردی بیرون آمد و حیوان نگون بخت را با لگد زد و به او فحاشی کرد. قصاب بلافاصله به وسط معرکه پرید و گفت: چه کار میکنی؟ این سگ نابغه است. تو میتوانی این حیوان را به برنامههای مشهور تلویزیونی ببری. صاحب سگ صحبتهای قصاب را قطع کرد و گفت: شما به این حیوان احمق میگویید باهوش؟ این سگ طی دو هفته اخیر دومین بار است که کلید خود را جا گذاشته است!
Design By : Pichak |